untitled-1.jpg

Get Adobe Flash player

  • دخترم

    در جایی بودم که هیچ جا نبود. فقط جایی بود. خانه نبود، پارک، هتل یا شهری هم نبود، حتا بیابانی. دیواری بود بی سقف و تک، با دری که به جای دیگری باز نمی­شد، بسته هم نمی­شد؛ دری که رو به ناکجا بود یا دست کم؛ کجاییِ آن طرف اهمیتی نداشت. کجاییِ آن طرف وجود نداشت. غیر از من و او کسی نبود. او هم با صورت و تن و نفسش با من نبود. با بودن­اش آنجا بود.





    متن کامل

  • دوئل با داروین

    نمی­خواهم نباشم آقا
    نگفته­ام
    حتّا به عکسِ سه در چارِ پنج سالگی­ام
    «چه پتوی بی­حیایی!
    به یادم نمی­آورد از آن شبی
    که خستگی مردی در تنی تسلیم شد و من...»
    چرا کسی نگفت
    مرد باش و گریه نکن دست­کم؟





    متن کامل

time2online Extensions: Simple Video Flash Player Module

  • لطیفه/ بخشی از کتاب زنده ی بیدار

    لطیفه لطف خدا بود با خاک، که بود. دست­اَفشان می­رقصید از نگاهش آفتاب و ماه از پیراهنش به شب می­رفت. نامِ غیرت قبیله بود که پشت صد نگاه از بیرق دامنش می­شکست و هر خَرامش چشم­ها به دوزخ می­کشید، که گشوده و خفته می­خزیدند بر تنَش.

    ـ مردی که زن خواهدَم کجاست؟ آن که او را بر او آشکار کنم. کیست که در رنج­بازی زمین، توان دویدنَش باشد؟ گندمی در آستین من است، مردی که بیابدَش، خواهدَم شناخت و آن که بیابد از دنیای کنون خواهد رفت.





    متن کامل

  • شعر فارسی ایرانی/سوم/واقعیت و شعر

    واقعیت را عینیت ندانیم. دیدنی­های پیدا و پنهان فقط جزئی از واقعیت­اند که خیره­چشمانه عمری با آنها گذراندیم و دیده به سوی همه­ی واقعیت نگرداندیم. خرسندی از دیدار واقعیت در خیابان و خانه و خلوت، و سر فرو بردن در برفِ نیست «از پس پرده گفتگوی من و تو»، دیر نباشد که به چنگ صیاد پرده­اندازمان اندازد و دیگر «نه تو مانی و نه من».[1] محدود کردن واقعیت به «هست»ها، هستیِ واقعیت را مخدوش کرده و گذر انسان را به بن­بست می­کشاند. واقعیت جمع «هست»ها و «نیست»هاست ولی «نیست»هایی که بر هستی جهان و وجود انسان رنگ می­ریزند و با بوده­ها و نبوده­های اینان همراه می­شوند.





    متن کامل